به نام خدا ی پاییز
....دلم گرفته است ، مثل همیشه دست به کاری زده ام تا شاید بتوانم خودم را از این وضعیت نه چندان خوب نجادت دهم اما افسوس که
بخت این بار هم با من یار نیست و شک ندارم که با همۀ توانیهایم باز هم به فردا مرا حواله می کنند، نمی دانم چرا....،، نمی دانم که تا کی باید صبر کنم .. نمی دانم تا کی خدای بزرگ قرار است مرا امتحان کند ... نمی دانم کی قرارست روی آرامش را
ببینم! ... می دانم این بار هم حتما مصلحت نبوده است ... شاید هم لایق تر از من هم برای این کار وجود داشته است ....
ولی ای کاش فرصت شکوفا شدن را به من می دادی !.... ای کاش این بار دلم را نمی شکستی !......کاش به این فکر می کردی که با زدن
دست رد به سینۀ من با من و دلم چه می کنی !........ کاش می دانستی که مرا دیگر طا قت تحقیرهای دیگران نیست!.....کاش می دانستی مرا برای
همیشه به گور نبودن ها می فر ستی !.... می دانی این بار اولی نیست که من این لحظات را تجربه می کنم ... هنوز یادم نرفته است که چه طور
عشقم را از من گرفتی ومرا وسط زمین وآسمان به حال خود رها کردی و فقط خورد شدنم را از آن با لا تما شا کردی و گذا شتی تا برای از
دست دادنش به قعر نیستی سقوط کنم ....همیشه ازخود می پرسم که راز توجه تو به سايرين چیست ؟ !... ایمان ؟ یعنی از یاد برده ای
آن همه رازو نیاز شبانۀ مرا ؟ یعنی ازیاد برده ای سجده های طولا نی مرا ؟.... شاید صحبت از صبر است !... اما نه، تو خودت بهتر می دانی
که چه روزها وشبهایی را به این امید به صبح رساند ه ام که تو دری از درهای لطفت را به رویم باز کنی .... چه نذرهایی که نکردم !..........
به هر کسی که پیش تو ذره ای آبرو داشت !.... به هر جایی که همه به حاجاتشان رسیده بودند متوسل شدم تا شاید گرۀ کور زندگی من باز شود
اما تو نمی خواهی که مرا به او برسانی, سعی کردم به خودم به قبولانم که صلاح نبوده است ، و من با او خوشبخت نمی شوم در حالی که خودت
به خوبی می دانی کسی مثل او نمی توانست مرا به آرامش برساند .... تونخواستی ومن اطاعت کردم و اورا برای دیگری گذاشتم تا مامن رقیب
من شود ...آه که هنوز هم این بغض با من است ودوری او مثل خاری در گلوی من است!....
هنوز تب دلتنگی برای او در وجود من است ...هنوز صدای نازک سازش که حکایت از روح لطیف وبزرگش داشت در گوشم نجوا می کند ومرا
بی تاب بی تاب میکند ...کاش می دانستی که فراموشش نکرده ام بلکه فقط با دوریش می سازم چون می دانم که با خواستت نمی توانم بجنگم...
من تظاهر می کنم که دور یش برایم مهم نیست چون نمی خوا هم که باز با با سرزنشم کند ، نمی خواهم که باز از حق طبیعیم محرومم کند
نمی خواهم باز التماسش کنم تا مرا ببخشد و خون مرا در شیشه نکند ، آری من فقط با دوریش می سازم تا مبادا فرصت های دیگر
زندگی را هم از من بگیرند !..... همیشه ساخته ام و دم نکشیده ام ، شاید بهتر باشد اگر بگویم سوخته ام و خاموش مانده ام تا دیگران فکر
کنند که حق با آنهاست و دست از سر من بردارند وبگذارند در تنهایی هایی به حال خودم زار زار بگریم تا شاید اندکی سبک شوم !....
آری ! این بار هم قرارست بابا و امثال او به بی سوادی و بی لیاقتی متهمم کنند ومن فقط تحمل کنم !... این بار هم قرارست با بغض
کهنه ام به سازم و به خود بگویم که حتما مصلحت نبوده است ؟ !
وچه سخت است که آدمی خدایی به بزرگی تو داشته باشد اما باز تنها وشکست خورده بماند ، چه قدر سخت است بدانی که کسی هست که همیشه
مراقب توست اما وقتی صدایش می کنی با لبخند از کنار آن همه التماس می گذرد وتومی مانی و طعم تلخ شکست .... تومی مانی ونگا ههای پر
از سوال کسانی که خود را محق می دانند که برای آب خوردنت هم تصمیم بگیرند ...
ومن این بار هم مثل همیشه آ مده ام تا التماست کنم و مهم نیست که تو باز قرارست مرا به فرداها حواله کنی یا نه!
آمد ه ام تو را به آ خرین فرستاده ات قسم به دهم که به من فرصت بدهی تا خودم را نجات دهم ... می خواهم تا این بار بر التماس های
من نخندی و کمکم کنی؛ ترا به جان مهدی( ع)....تو را به جان زهرا( س)....تو را به صداقت آبی چشمانم وترا به پاکی احساسم .....؛
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست..
باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست !